تبليغاتX
غربت مهتاب
سلام

نمی دونم این مطلب از کیه ولی جالبه.

ما به مردها گفتيم: چرا ما بايد هميشه منزوي باشيم ؟ مي خواهيم مثل شما باشيم.
مردها هـــم گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خودمان آمديم، عين آنها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آنها رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همه ي كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچه ي ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، را گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است و مردش نمي تواند به اور زور بگويد. آن گلوله ي اليافي لطيفي كه قديمي ها به آن مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم. به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم.  ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقيه همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم به سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي رفت و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم و ما چقدر رشد كرديم و به تعالي رسيده ايم. 
 افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست، دست بچه را مي گيريم و با دست ديگر خريدها را يدك مي كشيم، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريست مي كنيم. خيلي افتخارآميز است! نه؟

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. چون بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك، همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمه گمشده (بچه) شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن (مادر). مرد اما راحت است، فقط خودش است. گويي كه نيمه ديگري ندارد. و انگار اين تنها عشق است كه در ناكجا پرسه ميزند. زن گيج و خسته، مات و مبهوت تا صبحي ديگر بين كسي كه شـده و كسي كه بـوده، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده ي من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ و تماشا كند كه ما چگونه و چه شكوهمندانه به همه حق و حقوقمان رسيده ايم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت 16:15  توسط مهتاب | 
سلام

اوایل امسال بود که دوست ایرانی آرش تو ایران عقد کرد و من خوشحال بودم که خانومش میاد اینجا و  دیگه تنها نیستم.چقدر سعی کردیم براش پذیرش گرفتیم اما یک سال گذشت و اون هنوز نیومده چون شوهرش نمی تونه بره ایران و خونواده اون هم دخترشونو بدون جشن عروسی نمی فرستن بیاد اینجا .خوب حق دارن مردم آبرو دارن. خانوم دوست دیگمون هم چند وقته که اومده ویک بار تصادفی توی فروشگاه همدیگرو دیدیم اما ظاهرا تمایلی به رفت و آمد نداره ولی ازش خوشم اومد.فقط می مونه این دوست مجردم که اینجاست.در طول هفته که گرفتاره و نمی تونم مزاحمش بشم.آخر هفته ها می رفتیم دنبالش تا با هم بریم خرید.راستش از وقتی همدیگرو می بینیم جز یه سلام و احوالپرسی با من حرفی نمی زنه و همش با آرش در حال بحث و شوخیه.توی خیابون اون دوتا کنار هم قدم می زنن و منم تنها مشغول تماشای مغازه ها هستم.چند بار هم تو فروشگاه رادین گرسنه بود ومن مجبور شدم برم اتاق بچه ها بهش شیر بدم و اونها رو تنها گذاشتم. بعد از خرید معمولا با بقیه تماس میگیریم و دور هم حمع میشیم.توی جمع آرش و دوستاش در صحبت و شوخی با این خانوم رقابت می کنن.هرسه دانشجوی دکتری هستند و هرکس سعی می کنه اطلاعاتش رو به رخ دیگران بکشه.گاهی هم بحثهای سیاسی وفوتبال و کلا حرفهای مردونه.منم ساکت هستم و خودم رو با رادین سرگرم می کنم.اما این خانوم ادعای مومنی می کنه و می گه توی ایران هم چادریه.اما اینجا همچین با حجاب نیست.هر وقت می خواد دختر بدی رو مثال بزنه می گه مانتوییه یا دانشگاه آزادیه . پشت سر آقایون همیشه بد می گه و مسخرشون می کنه اما...  منو بخاطر اینکه ازدواج کردم سرزنش می کنه و اینکه چرا بچه دار شدم و ...خلاصه خیلی از خود راضیه. 

در طول هفته من و رادین صبحها تنها هستیم و با هم بازی می کنیم .دائم در حال حرف زدن هستیم لذت بخشه ولی گاهی خسته می شم..من هم باید به کارهای خونه برسم هم مراقب رادبن باشم.دیگه شبا از خستگی زود خوابم می گیره اما رادین تا ۳-۴ صبح نمی خوابه ومن اذیت میشم. با این حال اگر بچه نبود من از تنهایی و بیکاری می مردم.گاهی فکر می کنم داره عمرم تلف میشه.فرصت برای خوندن یه کتاب ویا دیدن یه فیلم هم ندارم.اما آرش هیچ تغییری در برنامه هاش نداده و همچنان به درسو تفریحو .. میرسه.من فقط هفته ای ۳روز میرم ورزش و گاهی هم عصرها مارو میبره بیرون. هوا سرده و نمی تونم بدون ماشین رادینو ببرم بیرون گواهینامه ام هم بین المللی نکردم که اینجا بتونم رانندگی کنم .

 جند هفته پیش حنابندون و عروسی خواهرم بود من تنونستم برم تنها با بجه خیلی سخت بود.روز عروسی خیلی دلم گرفته بود هر کسی جای من بود همین حالو داشت.اما سر غذا وقتی به ارش گفتم با عصبانیت میزو ترک کرد و گفت خسته شده از بس هر بار اومده خونه غرغر منو شنیده.آخه من اگر به اون احساسم وحرف دلمو نزنم پس چکار کنم. آخر هفته با دوستاش تا صبح یکریزفک میزنه چیزهایی رو تعریف می کنه که به من هیچ وقت نمیگه وشوخی میکنه و خلاصه حسابی مجلس رو گرم می کنه اما توی خونه همیشه ساکت و جدیه چرا؟

یه موضوعی که خیلی بهش فکر میکنم ابنه که بعد از اینجا قراره کدوم شهر ایران زندگی کنم.خیلی برام مهمه بعد ۴سال دوری و حسرت دیدن خونوادم تهران یا یه شهری نزدیک تهران باشم.قبلا قرار بود آرش چندتا از دانشگاها تقاضا بده هر شهری که قسمت شد حتما مراکز استانها خواهد بود اما چندروز پیش گفت می خواد بره شیراز چون از چند جهت به نفعشه و منو برای همیشه از آینده ناامید کرد." اگه ناراحتی طلاقتو بگیر برو"( گفتن این جمله براش عادی شده و تقریبا هر بار که سر موضوعی اختلاف پیش میاد همینو  میگه.)منم با ناراحتی و گریه از خونه رفتم بیرون .اباس ورزشی تنم بود فکر کرد دارم میرم ورزش اما من رفتم پیاده روی اطراف دانشگاه و حسابی گریه کردم.ساعت ۷شب و هوا خیلی سرد بود.وقتی سردم شد رفتم کتابخونه و  توی کافی شاپ قهوه با کیک خوردم و تی وی دیدم و فکر کردم تا اینکه ساعت ۹شد.کم کم راه افتادم به سمت خونه دلم نمی خواست برگردم ولی جایی رو نداشتم که برم.دلم برای رادین شور میزد.نزدیک خونه دوست ایرانی آرشو دیدم که از خونه ما بر می گشت.گفت شما کجا بودین آرش نگرامنتون فکر کرده گم شدین.منم خندیدم و با هم رفتیم به سمت حون.بالا نیومد و خواست آرش بیاد پایین.وقتی رسیدم دیدم حال خوبی نداره.گریه کرد فکر نمی کردم اینهمه ناراحت شده باشه.خوب رادین بیدار شد ادامه ماجرا در پست بعدی... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 17:17  توسط مهتاب | 
سلام

رادین ۱۵ روزه بود که با مامانو باباو دوستای ایرانی رفتیم کوه.البته منو مامان زیاد بالا نرفتیم و برگشتیم پایین.یه جا نشستیم.آرش هم با یکی از بچه ها زودتر برگشت و بقیه رفتن تا بالا.چند ساعت بعد که برگشتن رفتیم توی جنگل و ناهار درست کردیم منو مامانو آرش .بقیه هم با هم صحبت می کردن.راستش این دوست من توی جمع با همه حرف می زنه جز من.شوخی می کنه می گه می خنده.آقایون هم سربه سرش می ذارن.اینباربه حدی زیاده روی کردن که مامان شاکی شده بود.بعد ناهار رفتیم به یه معبد همون نزدیکیها بود.جای زیبایی بود.عده ای مشغول عبادت بودن.ما هم تعدادی عکس و فیلم گرفتیم.

مامانو بابا ۱۵ مهر برگشتن ایران.موقع خداحافظی خیلی گریه کردیم حتی بابا و آرش.دل کندن از رادین براشون سخت بود.وقتی برگشتیم خونه جاشون خیلی خالی بود ارش پیشم موند ولی از فرداش منو رادین تنها شدیم.

بچه آرومیه خیلی کم گریه می کنه.شبها دیر موقع می خوابه  تا صبح ومنو بیدار نمی کنه.در عوض روزها بیداره و خیلی کم می خوابه.منم دائم باهاش بازی می کنم.آرش هم وقتی میاد سرگرمش می کنه ومن استراحت می کنم.(یه توصیه به خانومای باردار اگر می خواین بچتون آروم باشه خرما بخورین.)

با اومدن رادین من حسابی سرم گرم شدم اما زندگی همچنان تکراریه.وسط هفته به ندرت بیرون میریم.فقط عصر که ارش میاد خونه من میرم ورزش.آخر هفته ها میریم بیرون با دوستامون یا نوبتی جمع میشیم خونه یکی از بچه ها.هفته پیش همه خونه ما بودن و شامو اینجا خوردیم تا ساعت 3 بعد رفتیم بیرون.دنبال مرع کنتاکی گشتیم اما رستورانهای اروپایی بسته بود فقط کره ای 24 ساعته است.ناچار رفتیم توی یه بار و مرغ گریل خوردیم اما خوشم نیومد.

هروقت میریم بیرون مردم با دیدن رادین ذوق زده میشن.میگن بچم خوشگله.رادین هم لبحند می زنه و دلبری می کنه.هر بار هم می ریم بیمارستان برای واکسن و.... پرستارا دورش جمع میشن ببینن چه شکلی شده.پسرم حسابی آقا شده و هر روز کارهای جدیدی انجام میده.هر بار می ریم بیرون هنوز سوار ماشین نشده می خوابه تا برگردیم و اصلا اذیت نمی کنه گاهی برای شیر خوردن بیدار میشه.راستی اینجا توی هر فروشگاه یه اتاق خوشگل و مجهز برای شیر دادن بچه ها و عوض کردن هست توی ایران چطور؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 15:6  توسط مهتاب | 
سلام

امروز ۴ هفته از تولد رادین میگذره.چقدر زود گذشت.۴روزی که تو بیمارستان بودم خیلی دیر می گذشت.منو یاد هتل می انداخت.اتاقهای مرتب بادکوراسیون قشنگ.صبحانه و نهارو شلم مرتب بود اما من دوست نداشتم. آرش دفتر کتابشو آورده بود که اونجا هم درس بخونه.توی سالن هم اینترنت داشت تا حوصله آقایون سر نره.دکترم رییس بخش بود روزی ۲بار ویزیت می کرد.پرستارها هم خیلی رسیدگی می کردن همه کم سن وسال و مهربون بودن.اما صحبت کردن باهاشون سخت بود چون من زبانشونو خوب نمی دونم.مامان هم اصرار داشت شبها پیش من بمونه اما به همین خاطر نمی تونست اگر مشکلی بود کمک کنه.بابا و مامان  روزا تو خونه ما زندونی شدن و نمی تونستن حتی برای گردش اطراف دانشگاه بیرون برن.چون سیستم در ورودی خوابگاه طوری هست که افراد مقیم رو از روی رگهای خونی دست راست می شناسه(Hand vascular pattern recognition) و مامان.. نمی تونستن درو باز کنن.فقط مامان برای ما غذا درست می کرد.روز جمعه هم تعطیل بود.در این روز کوچکترها به دیدن بزرگترها می رن واونها بهشون عیدی میدن.استاد خودم و آرش هر دو تو بیمارستان تماس گرفتن وتبریک گفتن.استادم بایه جعبه سیب رفته بود خونه ما و با مامان وبابا آشنا شده بود.اکثر فامیل هم تماس گرفتن و تبریک گفته بودن.تا اینکه من اومدم خونه.مامان اصرار داشت توی رختخواب بمونم و استراحت کنم اما نمی تونستم سخت بود.یه مشکل دیگه گرمای هوا بود.مانمی تونستیم به حاطر رادین کولر روشن کنیم.مامان همه کارهای خونه و رادین رو انجام میداد و غذاهای خوشمزه درست می کرد.دلم برای دستپختش تنگ شده بود هرچی هوس کرده بودم گفتم درست کنه.آرش هم خوش به حالش شده بود.

دوستای ایرانی و کره ای آرش برای دیدن بچه اومدن و براش لباسای خوشگلی کادو آوردن.یومی هم با دوست و خواهرش اومد.از روز۴ رادین ما برای خرید و تفریح بیرون رفتیم.مامان.. یه عالمه سوغات خریدن.حسابی از داماد جدید تعریف می کردن البته بیشتر از وضع مالیش و کارهاییکه تا حالا برای خواهرم کرده.بعد هم چیزایی از این قبیل که فلانی بعد زایمان برای زنش چی هدیه داد و از این تعریفها .حس می کنم همش با منظور بود.چون آرش این کارا رو برای من نکرده بود.راستش قصد داشت اما هزینه بیمارستان با وجود بیمه خیلی بیشتر از پیش بینی ما بود و من دیگه از آرش توقع کادوی گرون قیمت نداشتم.طفلک هرچی که فکر می کرد برای منو بچه خوبه یا مامان دستور می داد می خرید اما مامان بازم حرفاشو می زد.موفع خرید سوغات چیزهای خوشگلی دیدیم مامان راحت  می خرید اصرار داشت من هم بخرم.یاد وفتایی افتاد مکه با هم میرفتیم خرید.انگار من دختر این خونواده نبودم.همه چیز یادم رفته بود.وقتی با یه عالمه بسته بر می گشتیم.اما حالا بادیدن قیمتهای لباسا از خریدشون صرفنظر می کردم.مامان کاملا متوجه این رفتار من بود ودائم می گفت نگران پولش نباش من برات می خرم.این حرفش که ازروی دلسوزی یا محبت بود ولی منو شرمنده می کرد.حس می کردم این طوری آرش ناراحت می شه الکی می گفتم حوشم نمیاد.برای بچه هم یه چبزایی دیده بود و می گفت بخر اما بازهم همون مشکل بود.ولی من اجازه ندادم برای بچه هم چیزی بخرن چون از قبل همه کادوهاشونو داده بودن.مامان پلاک طلا.خاله ها سکه و بابا هم پول.به من هم یه انگشتر طلای سفید که خیلی قشنگ بود هدیه دادن.

واما آرش که قبلا می گفت من بچه بغل نمی گیرم و یاخوشم نمیاد بچه رو ببوسم.بعد زایمان وقتی بچه رو اوردن اتاق نوزادا تمیز کردن و لباس تنش کردنو دادن به آرش.مدتی که تو بیمارستان بودم هر وقت دلمون تنگ می شد می رفت میاوردش باهاش بازی می کردیم چند ساعتی مهمون ما بود ودوباره می بردش.اما وقتی اومدیم خونه دیگه مامان همه کارهاشو می کرد ومن فقط بهش شیر می دادم.آرش چند روز اول رفتارش با مامان.. حوب بود اما کم کم جدی و کم حرف شد درس رو بهانه می کرد و سرش توی کتاباش بود و ما هم مجبور بودیم سکوتو رعایت کنیم من که عادت داشتم اما برای مامان.. عجیب بود.رفتارش با مامان.. محترمانه نبود و همیشه در مورد همه چیز مخالفت می کرد تو هر فرصتی که تنها می شدیم ازش دلیلشو می پرسیدم اما جوابی نداشتبهش می گفتم این برحورد با مهمون اطلا درست نیست اما فایده نداشت.توی تنهایی با من مهربون بود اما جلوی بقیه بد حرف می زد.طوری که مامان پرسید همیشه اینقدر بد اخلاقو جدیه؟چی بگم ؟تا اینکه یه شذ مامان از من خواست عکسهای رادین رو براش رایت کنم تا با خودش ببره ایران.اما آرش دادو بیداد راه انداخت که من اجازه نمیدمو...و دعوامون شد.مامانو بابا اصلا از آرش انتظار نداشتن که با من اینطوری حرف بزنه.من هم خیلی ناراحت شدم که جلوی پدرو مادرم با من اینطور رفتار کرد و گریه کردم.بابا  با هردومون خیلی صحبت کرد.اولا خودش هیج وقت با ما بلند خرف نزده بود حالا می دید دامادش با دخترش اینطور رفتار می کنه واینکه روی آرش جور دیگه حساب می کنه و ما باید توی این غربت هوای همو داشته باشیمو..من بچه رو بغل کرده بودمو گریه می کردم.آرش اومد کنار من سعی می کرد از دلم دربیاره مامان.. هم از خیر عکسها گذشتن و دیگه حرفشو نزدن.اما مامان حیلی برای من ناراحت بود ونمی ذاشت با اون حالم به بچه شیر بدم.اونشب ما آشتی کردیم اما بعدا ازش حسابی گله کردم.چون من از اخلاق آرش همیشه تعریف می کردم اما اون خلافشو ثابت کرد.

هفتمین روز تولد رادین باباش رفت سئول سفرت ایران در کره تا براش پاسپورت بگیره. اما اونها گفتن برای این کار عکسش لازمه با من تماس گرفت تا رادنو ببرم اتلیه ازش عکس بگیرم.پسرم اون موقع خواب بود منو بابا باهم رفتیم .توی آتلیه منو بابا و سه نفری که اونجا بودن هرکاری کردیم نتونستیم اونو از خواب بیدار کنیم.۴۵ دقیقه گذشت تا طفلکو بیدار کردیم اما بادیدن اون اتاق و ۵نفر آدم بالای سرش ترسید و شروع به گریه گرد و اصلا آروم نمیشد.اونها هم تمام راها رو برای گرفان عکس لمتحان کردن در نهایت توی عکس رادین گریان افتاد و عکسش خیلی زشت شد .من سریع اونهارو برای سفارت پست کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 13:29  توسط مهتاب | 
سلام

روز ۲شنبه صبج مامان و بابا رسیدن.دکتر زمان زایمان رو ۵شنبه ۲۱ شهریور تعیین کرد.تا ۴شنبه با مامان..هر روزبیرون می رفتیم.حتی تا روز آحر من به ورزش هم ادامه دادم.شب ۵شنبه خوابم نمی برد.احساس عجیبی داشتم  اما ترس نبود.تا اینکه صبح شد.ساعت ۹ رفتیم بیمارسنان.دکتر بهم دارو تزریق کرد و قرار شد برگردم حونه تا زمانی که درد شدید بشه.در واقع درد مصنوعی ایجاد کردن.از همون موفع من اجساس درد داشتم.وقتی رسیدیم خونه خواستم بخوابم اما همه خوابیدن جز من.کم کم درد شروع شدو خیلی هم شدید بود از ۱۰ صبح تا ۲ صبر کردم ولی دیگه طاقت نبیاوردم و آرشو بیدار کردم.همه بیدار شدن و مامان برام چوجه درست کرد و سریع حرکت کردیم.آرش هول شده بود فکر می کرد الان بچه به دنیا میاد.۲تا چراغ قرمز رد کرد و حیلی سریع منو رسوند بیمارستان.اما نوز خیلی زود بود و من تا ۶:۳۸ دقیقه درد کشیدم.آرش تمام مدت کنار من بود ومنو ماساژ میداد بهم دلگرمی میداد وزیر لب دعا می خوند.مامان و بابا توی یه اتاق دیگه درحال دعا کردن بودن.اما بچه درشت بود و دکتر گفت باید تا ۵ صبح فرداطاقت بیاری باید تصمیم می گرفتیم تحمل درد یا سزارین.بالاخره سزارین رو انتخاب کردیم.منو برای اتاق عمل آماده کردن.عمل به صورت ب جسی موضعی بود ودکتر با من صحبت می کرد تا اینکه بالاخره پسرم به دنیا اومد و صدای گریشو شنیدم از خوشحالی منم گریه می کردم وقتی دیدمش خیالم راحت شد و خوابم برد.چند دقیقه بعد منو به اتاق ریکاوری بردن.اونجا مامانو بابا و آرش اومدن و بچه رو هم آوردن.خداروشکر سالمه پوست سفید مثل آرش اما صورتش شبیه منه.

۴شب توی بیمارستان بستری شدم.همه اتاقها خصوصی بود و آقایون همراه خانمهاشون بودن.آرش افطار میرفت خونه و بد با مامان.. میومد تا دیر وقت پیشم بودن.گاهی بچه رو میاوردیم می دیدیم و دوباره تحویل می دادیم.۴شب سه وعده غذای کره ای حوردم که خیلی بد مزه بود.تا اینکه برگشتیم خونه.هزینه بیمارستان خیلی زیاد شد اما واقعا ارزش داشت من اصلا اخساس درد یا ناراحتی نداشتم و حالم خیلی خوب بود.

اسم بچه رو هم" رادین"گذاشتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 16:51  توسط مهتاب | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 16:8  توسط مهتاب | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 17:24  توسط مهتاب | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 17:17  توسط مهتاب | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 17:15  توسط مهتاب | 
سلام

این هفته هم خیلی تکراری گذشت.آرش یه سمینار بین المللی داشت که این بار توی دانشگاه ما برگذار می شد و تیم اونها میزبان بود.هر روز از ۸ صبح می رفت تا ۸شب.من هم همون موفع از خواب بیدار می شدم و تا شب وافعا نمی دونستم چکار کنم.تنهایی نهارو شام می خوردم و وقتم رو توی اینترنت و با تلویزیون می گذروندم.شب هم که میومد سرش به کار خودش بود و طبق معمول ساکت.

پنج شنبه آرش با دوچرخه رفته بود بیرون.خواسته با دوچرخه از پله بره بالا که دستش ضرب دیده و اونشب تا صبح از درد نخوابید. 

جمعه جشن فارغ التحصیلی من بود اما روز آخر سمینار آرش که تور اطراف تجون بود.ازش خواستم نره اما قبول نکرد.به من می گفت تو نرو جشن.خبری نیست.خلاصه صبح جمعه رفتم دانشکده مدرکم رو گرفتم بعد  داشتم میرفتم تالاری که مراسم بود وسط راه آرشو دیدم دنبال من می گشت.تعجب کردم چون صبح خیلی زودتر از من از خونه رفت بیرون.ظاهرا پشیمون شده و برگشته بود.راستش خیلی خوشحال شدم چون دانشجوهای دیگه همه با خانواده و فامیل اومده بودن .همه با دسته گل.من وقتی اونها رو دیدم از تنهایی  دلم گرفت همه بچه ها لباس مخصوص پوشیده بودن اما من همینطوری رفته رفته بودم.آرش اصرار داشت منم بپوشم اما باید میرفتیم یه جایی که از اونجا دور بود و کرایه می کردیم منم اصلا حال رفتن این مسافت رو نداشتم این بود که از خیرش گذشتیم.توی تالار دکترمو دیدیم.همسر اونهم ازدانشکده پرستاری فارغ التحصیل شده بود.چند تا عکس با هم گرفتیم و حرف زدیم تا اینکه مراسم شروع شد.هیچ چیز جالبی نداشت.رئیس دانشگاه و چند نفر دیگه سحنرانی کردن.ما که چیزی نفهمیدیم.بعد هم فقط دانشجوهای دکتری رو صدا می زدن و مدرکشونو می دادن.اکثر بچه ها بیرون بودن و داشتن عکس می گرفتن.یه ساعت اونجا موندیم و برگشتیم خونه.سر راه رفتیم کلینیک دانشگاه تا دکتر دست آرشو ببینه اما نبود.پرستاری که اونجا بود دستشو بانداژ کرد تا دوشنبه که دکتر میاد حرکت نکنه.

شنبه عصر رفتیم دنبال دوستم و با هم رفتیم خرید.به چند تا فروشگاه سر زدیم چون تا حالا جایی نرفته بود.تو آخرین فروشگاه دوستای آرش رو هم دیدیم و قرار شد شامو باهم بخوریم. غذای آماده  و هله هوله خریدیم رفتیم کنار رودخونه. هوا خیلی سرد  بود.اونشب هم تا  ۵صبح با هم بودیم. اونها پاسور بازی می کردن.منم که حوصلم سر رفته بود گاهی قدم می زدم و دوباره می نشستم. 

یکشنبه دیراز خواب بیدار شدیم.هنوز صبحونه تموم نشده بود که دوست آرش تماس گرفت.یه آقای ایرانی اومده اینجا البته ما دوشنبه منتظر ایشون بودیم اما با یه پرواز دیگه اومده و دیر رسیده بود.قرار شد باز همدیگرو ببینیم.داشتن مشورت می کردن که کحا بریم شام بخویم.بعد تصمیم گرفتن خودشون جوجه درست کنن طبق معمول آرش اصرار کرد که ما مرغشو آماده می کنیم.خودش هم که می گه من بلد نیستم تو خوب درست می کنی.خلاصه بازهم  مهمون ما.  خیلی سریع وسایلو آماده کردیم و رفتیم بیرون.این دوست جدید دکترای کشاورزیه.تازه ازدواج کرده و خانومش جند وقت دیگه میاد.اما خیلی دپرس بود.هرکاری کردیم نتونستیم از اون حال درش بیاریم.بازمرفتیم کنار رودخونه. آخه تنها جاییه که میشه رفت پیکنیک.بقیه تجون همش اتوبان و آپارتمانه.اما رودخون از وسط شهر می گزره و ما هر بار برای تنوع یه قسمت از اونو انتحاب می کنیم.قرار شد آقایون غذا رو درست کنن.من. دوستم هم رفتیم پیاده روی و حسابی حرف زدیم.وقتی برگشتیم شام خوردیم.چند ساعتی نشستیم اما چون همه فردا کار داشتن زود بر گشتیم خونه.یکی از آقایون رو آرش دعوت کرد خونه و تا ۲ صحبت می کردن.بقیه حرفاشون رو هم رفتن تو کوچه ادامه دادن.منم از خستگی خوابم برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 16:22  توسط مهتاب |